تبليغاتX
آشیانه ی افکار در هم و برهم من

آشیانه ی افکار در هم و برهم من

دل نوشته ای از همه جنس

پایان یک سال

همیشه پایان هر اتفاقی عادت داریم از اول تا اخرش روتو ذهنمون مرور می کنیم و در موردش فکر می کنیم

پایان یک داستان

پایان یک فیلم

پایان یک روز

یا شاید پایان یک سال تحصیلی

امروز اخرین روزی که به عنوان یک دانش آموز دوم دبیرستانی سر کلاس می نشينم.

حالا که زنگ کلاس خورد و من باید بروم سر اخرین جلسه ی درس تاریخ ادبیات  دلم گرفته.

دارم یک سال رو با بچه ها و معلم ها و حواشی و اتفاقاتش مرور می کنم.

امسال هم گذشت و مثل همیشه می دونم که دلتنگ خواهم شد. دلتنگ لحظه هایی که به عنوان یک دوم دبیرستانی سپری کردم.

لحظه های اضطراب آوری که گوشی آورده بودیم و می خواستن بگردن و هر کسی به دنبال جایی برای قایم کردن گوشی بود.

لحظه ای که به عنوان نفر اول تئاتر صدامون کردن

كارهاي پرو‍ژه و موندن ها ي تا شب براي تئاتر

لحظه هایی که سر کلاس خوراکی می خوردیم ، تقلب هايي كه مي مرديم از خنده

دلتنگ صندلي هستم كه كه رو دسته اش كتاب اقتصاد و جامعه و تاريخ و ادبيات دوم را مي گذاتشیم

چه قدر زود همه چيز به پايان مي رسه

و ما تنها كاري كه مي كنيم مرور خاطراتي است كه جزيي از زندگيمون بوده.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 9:18 توسط عارفه | 


راه نشانم بده

و ما در این برهوت گم شدگانی هستیم که به جای تلاش برای رسیدن به آبادی

سرگرم حواشی شده ایم. 

و فراموش کرده ایم برای زنده بود و زندگی کردن باید گذشت 

ما همه سال هاست که مرده ایم در کنار این خار های مغیلان

مردگانی که به خیال خود زنده ایم و زندگی می کنیم. در بیابانی که فکر می کنیم آبادی است. 




+ پ ن : این هفته کلا چی فکر می کردم چی شد . دیگه حرف های دیروز برایم خیلی گرون تموم شد. انتظار این حرف ها رو نداشتم از کسی که خیلی خیلی دوسش دارم از خاله ام. مامانم خیلی سعی می کرد که بگه نه این طوری نیست چنین منظوری نداشت و ... ولی 

منی که وقتی دختر خاله ام(دوم راهنمایی) با خاله ام دعوا می کرد باهاش حرف می زدم و می گفتم فلان حرف رو نزن فلان کار و نکن. منی که وقتی دختر خاله ام بهم گفت عاشق فلان بازیگر شدم و .. کمکش کردم تا یادش بره. منی که وقتی دختر خاله ام گفت عاشق حامد شده چه قدر باهاش حرف زدم سعی کردم گند کاری ایی که پشت هم ردیف می کرد رو درست کنم. حالا برایم خیلی زور داشت که خاله ام بدون این که از این موضوعات خبر دار باشه و بفهمه دلیل درس نخواندن نورا و پرخاشگریش و خیلی کارهای دیگه ای که می کنه همین چیز هایی بود که من وقتم رو گذاشتم تا  درستش کنم نه چیز دیگه . 

و بیشتر از همه از این که مامانم بدون این که این ها رو بدونه گریه اش گرفت و برگشت به من گفت اگه من نتونستم شما ها رو درست تربیت کنم اگه تو ان قدر افسار گسیخته شدی بقیه این طوری نیستن. بقیه خانواده ها قانون دارن. 

منی که تو زندگیم سعی کردم حد خودم رو بدونم . تا حالا تو زندگیم حتی دست هیچ نامحرمی رو نگرفتم. پیشنهاد های دوستی هیچ کسی را قبول نکردم .خیلی ها تو گوشم نجواهای عاشقانه گفتن ولی من تو دهن همه اشون زدم. اون وقت شدم نمونه ی یه دختر بد. کسی که داره دختر خاله ام رو از راه به در می کنه. شدم افسار گسیخته. درد داشت این حرف ها. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 23:45 توسط عارفه | 


پ ن نوشت های مخاطب خاص دار

پ ن :خراب کردم قبول ولی شاید هرگزنفهمی که این کار و عواقبی که با شجاعت پذیرفتم منو از یه فاجعه نجات داد. عزیزم شاید اگه تو هم از همه ی ماجرا خبر داشتی پی می بردی که این یه موهبت بود. گاهی درون حوادث ناخوشایند چیز دیگری نهفته است . باور کن خوب من. 



+ پ ن :  خواهش می کنم این روز ها پا رو دم من نگذار . خودت بهتر از هر کسی می دونی که من چه قدر کله شقم. تهدیدم رو جدی بگیر خیلی جدی. می تونم کاری کنم که یه عمر حسرت و عذاب وجدان همراهت باشه. شده با از سر راه برداشتن خودم.



++ پ ن : آدم هایی آزارم می دهند که می دونم دوستم دارند یا حداقل این طوری نشون می دهند و متاسفانه دل ما نیز این چنین می گوید . ولی بترس از اون زمانی که تحملم تموم شه اون وقت که چشمم رو روی هر چی نسبت و رابطه و دل می ببندم .





+++ پ ن : ازت ممنونم تو بهم چیزی رو اثبات کردی که شاید هیچ کس دیگه نمی تونست بهم ثابت کنه . تو این دنیا نباید بی شیله پیله بود. حیف دست کمکی که به سمت تو دراز شد. حیف ! من تو لجن زاری که خودت برای خودت درست کردی پا نمی گذارم . خیلی خودت رو دست بالا گرفتی حتی در اون حدم نیستی که بخواهم ازت متنفر باشم .







+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 22:17 توسط عارفه


قشنگ ترین احساس روی زمین

حتی اگه ادم بی احساسی هم باشین . حتی اگه براتون اصلا اهمیت هم نداشته باشه .اون قدر تو تلویزیون و sms های مختلف و تخفیف های جور واجور بیان می شه که فکر نکنم دیگه کسی باشه که یادش بره شنبه روز مادر است.

همیشه سخت ترین کار به نظر من خرید برای مامانمه. 

حامد و مائده سلیقه اشون دستمه. می دونم هیچی بیشتر از پول نقد و عطر خوب حامد رو خوش حال نمی کنه. مائده هم جوراب و لباس های قشنگ باب دندونش و جدیدا که دانشجو شده از پول نقد هم استقبال می کنه. 

نمی دونم شاید اگه شما هاهم مامان من و روحیاتش و سلیقه اش رو می دونستین این چیز هایی که از این جا به بعد می خواهم بگم بیشتر براتون ملموس می بود. 

مامانم خیلی آدم احساسی نیست. یه بهمنی واقعی است. کمتر دیدم که بخواهد احساساتش را ابراز کنه. البته نمی گم ابراز نمی کنه ها ولی خوب به شیوه ی خودش.شاید درستش هم همینه به هر حال برای اداره یه زندگی خیلی باید مقاوم باشه درست بر عکس من که در این زمینه یه مهری واقعی هستم. برای همین تشخیص این که بفهمم واقعا از چه چیزی خوشش می اید کاری بس دشوار است که من بعد از 16 ؛17 سال زندگی هنوز نفهمیدم. برعکس من و حامد عطر خیلی استفاده نمی کنه و شاید یه عطر رو دو سالی داشته باشه. شال اصلا سر نمی کنه و روسری هایی که سر می کنه به جز مهمونی های رسمی نخی است تا بتونه با گیره اون رو محکم کنه. پول نقد هم خودم به این نتیجه رسیدم که نباید بدهم چون تقریبا مطمئنم که برای خودش خرید نمی کنه و اگر هم بخواهد خرج شه باز برای خودمون خرج می شه. 

خلاصه این که هر سال من کلی از فکر و ذهنم رو بايد مشغول بکنم تا يه نتيجه اي بگيرم.

سال پیش به یاد ماندنی ترین روز مادر وهمچنین احساسی بود که من داشتم.

از دوهفته قبل تو فکر این بودم که چی می تونه خوش حالش کنه تا این که یه روز مامانم رفت بیرون و می دونستم که تا نه نمی اید خونه منم برای اولین بار تهران رو زیر پاهایم به تنهایی گز کردم تا تنها و تنها به سلیقه ی خودم برایش کادو بگیرم .( تنها می روم جاهای مختلف ولی تقریبا از شمال به غرب رفتم)

بعد از دو سه ساعت نتیجه این شد که با یه عطر و کیف برگشتم خونه و اون رو قایمش کردم.

حامد و مائده هم خودشون دو تایی باهم بعد دانشگاه قرار گذاشتند ورفتن چند تا روسری خیلی شیک خریدن (البته پول همه رو در آخر تقسیم بر سه کردیم)

ساعت ۱۲ شب بود و تقریبا مامانم دیگه مطمئن شده بود که ما هیچ برنامه ی خاصی برای روز مادر نداشتیم.رفت تو اتاقش تا کمی کار هایش رو بکنه . حامد هنوز خونه نیومده بود بهش سپرده بودیم کیک رو تو نیاره و پشت در بگذاره باشه. شاید مامانم این طور وانمود کنه که اصلا برايش کادو ... مهم نيست ولي من به خوبي فهميدم كه كمي دلش گرفته از اين كه بچه هاش يادشون نبوده. و ما هم سعي مي كرديم خيلي به روي خودمون نياريم

تقريبا ساعت هاي ۱۲ بود كه سه تايي شروع كرديم به دعوا كردن و كم كم دعوامون بالا گرفت از جيغ داد هاي ما مامانم از اتاق اومد بيرون كه ما رو جدا كنه . اما مگه دعواي ما تموم مي شد دور خونه مي گشتيم و به هم چيز ميز پرتاب مي كرديم تا اين كه رفتيم تو پذيرايي. مامانمم به دنبال ما اومد و سعي مي كرد همه چيز رو ختم به خير كنه كه مائده چراغ هاي پذيرايي رو روشن كرد و مامانم چشمش به ميز چيده شده از كادو با يه كيك و بادكنك افتاد و ما سه تايي خنديديم. و روز مادر رو بهش تبريك گفتيم.

اون لحظه قشنگ ترين لحظه ي زندگيم بود وقتي مامانم از شوق بغضش گرفته بود و اشك تو چشم هايش جمع شده بود و به بهانه ي اين كه لباس عوض كنه رفت تو اتاق و ده دقيقه ي بعد آرايش كرده با يه لباس مهموني اومد بيرون.

اون بغض و اون اشك و اون احساسي كه من حسش كردم بي نظير بود .

فكر مي كنم براي مامانمم به ياد موندني ترين روز مادر بوده باشه.

اون قدر اون احساس زير زبونم مزه كرد كه دلم مي خواهد امسال هم غافل گيرش كنم. ولي خوب قطعا به شيوه ي قبل نه . يه جور ديگه

اين روز ها مي دونم كه مامانم خسته است. همون طور كه خودم خسته ام و قطعا اين خستگي من چندين برابر شامل حال مادر جانمون مي شه.

ديشب مامانم مي گفت دلم براي مامانم تنگ شده بگذار زنگ بزنم.

شايد امسال با يه بليط رفت و برگشت براي مشهد اون خوش حالي ، اون احساس دوباره به وجود بياد

 

 

پ ن : نمي دونم ولي مي خواهم به دختر خاله هامم بگم براي روز مادر براي اين سه تفنگدار(سه خواهر) بليط رفت وبرگشت مشهد بگيريم برن يكم پيش مامان باباشون و امام رضا شايد يكم دلشون باز شد.  

فكر كنم سه تايي به ياد مسافرت هاي خانوادگي كه باهم بودن قبل از ازدواجشون بهشون خوش بگذره. بايد در جمعمون مطرح كنم ببينم پذيرفته مي شه يا نه‌ ؟

 

+ پ ن : اين روز ها علامت سوال ها ول كنم نيستن . كار هاي آدم ها و حرف هاشون و حس هاشون همش برايم علامت سواله. يكمم علامت تعجب

 

 

 

 

 





+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 12:52 توسط عارفه | 


یار مهربان

حرف پدیده تو گوشم تکرار می شد  سعی کن هدفمند بخونی. کتاب خوبه اگر به معرفتت اضافه کنه. 

چون کلا در یک ساعت و نیم باید تمام کتاب هایی که می خواستم را بخرم و خوب طبعا با اکیپمون وقت نمی شد.

برای همین با کلی غرغر هایی که شنیدم تنهایی راه افتادم  . قرار بود ساعت 11 و نیم همه بیرون جمع شیم تا بریم ولی ما برای این که ساعتی هم در کنار هم باشیم 11 پشت اون یکی در جایی که خوراکی می فروشن قرار گذاشتیم.(مدیونید اگه فکر کنید که سیب زمینی سرخ کرده خوردیم و رانی ) 

هر یه نیم دوری که می زدم قیافه ی یه آشنایی رو می دیدم اول ها یه لبخند میزدم براش کله ام رو تکون می دادم بعد از چهل وپنج دقیقه دیگه صورتم کش اومد گردنم لغوه گرفت . برای همین دیگه به روی خودم نمی آوردم . والا(این عجیب افتاده تو دهن ما خدا بگم باعث و بانیش رو چی کار کنه) 

متاسف شدم وقتی دیدم نشر چشمه نبود. اه کلی کتاب هایی که می خواستم مال نشر چشمه بود برای پیدا کردن نشر نیستان پدر جدم در اومد. تا اخر فهمیدم نشر کتاب نیستان است و به طبع من به ترتیب حروف الفبا در نون به دنبالش می گشتم و نگو از کنارش رد می شدم و دنبال سراب می دویدم. 

(جناب امیر حسین خان ما از شما یه سوال پرسیدیم که داستان این که امسال هم با این اتفاقاتی که در مورد ناشرها افتاده خدا به خیر بگذرونه یعنی چی ؟هنوز جوابی نشنیدیم. الان خودت شرم کن بیا بگو ) 

امسال از نظر کیفی نمایشگاه چندان جالب نبود.اصلا اطلاعات رو سخت تر از خود نشر می شد پیدا کرد. از نظر نظافت هم همین طور.  ولی از نظر خرید خودم خیلی خیلی بهتر از کتاب هایی بود که سال پیش خریدم ودر کل از خریدم به شدت راضی ام. هر چند که بعد از این که اومدیم مدرسه وکتاب ها رو داشتیم رو نمایی می کردیم یه چیزی مثل خوره افتاد تو وجودم که ااا حیف شد ها این کتاب رو من دیدم چرا نخریدم. فلان کتاب رو خواستم بر دارم چرا بر نداشتم؟ 

یه اتفاق دیگه ای که افتاد دیدن بعضی از نویسنده ها و شاعران و ...بود مثل مصطفی مستور و فاضل نظری . که البته دروغ نمی گیم ما ندیدم دوستان می گفتن و باهاشون حرف زدن و ... دیگه وصف العیش نصف العیش. اینم شانس ماست دیگه . 




پ ن : لیست کتاب هایی رو که خریدم با انتشاراتش و نویسنده می گذارم ادامه ی مطلب




+ پ ن : فکر کنید بعد از اومدن از نمایشگاه کتاب داشتیم می مردیم بعد نشستیم سر کلاس کانون زبان. بعد بعضی ها می گن زبان خیلی خوبه. از معلممون اجازه گرفتم برم صورتمو آب بزنم دیدم 10 تایی دیگه از بچه هامون در سطح های مختلف سرازیر شدن به سمت حیاط تا صورتشون رو آب بزنن. بعدش هم زنگ آخر امتحان آمار دادیم من واقعا تو خواب حل می کردم. اخر هاشم سرمو گذاشتم خوابیدم. دی:



می گویند دستان بریده ات معجزه می کند


به حق دستان بریده ی عباس . . . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:41 توسط عارفه | 


اندر حکایت عذاب درد آور وجدان بیدار

دقت کردین ادم وقتی تصمیم به یه کاری می گیره هزار ویک راه و چاه و بی راه می آید جلوش تا از تصمیمش صرف نظر کنه. یا حداقل شرایط رو براش سخت تر کنه. تا کمی سست شه. حالا اگه بر حسب اشتباه و کاهلی وسستی یکم پاتو این ور اون ور بگذاری کافیه تا موجب شه هی به خودت فحش بدی اخه فلان فلان شده چرا این کار رو کردی وبه درد عذاب آور وجدان بیدار دچار می شی. بعد از اون دو حالت داره یا سعی کنی با دست های خودت اون وجدان رو که کپه ی مرگش رو نمی گذاره(با عرض پوزش از بی ادبی) خفه اش کنی مثل بچه ی ادم بگیره بخوابه یا هم چنان به فحش دادن و جیز کردن خودت ادامه بدهی و تصمیم بگیری دیگه از این غلط ها نکنی وقتی بلند نیستی وجدانت رو خفه کنی و دوباره تو همون مسیر و صراط راست قرار بگیری. والا 

حالا این در ورژن کمرنگ شده حکایت ما 

به جان خودم اگه بخواهم پیاز داغش رو زیاد کنم.

ما یه دو  هفته پیش اون وجدانی که تا الان زده بودیم تو سرش رو از خواب غفلت بیدار کردیم و تصمیم گرفتیم لاغر کنیم. از شنبه و هفته ی دیگه و ماه و سال دیگه هم گذشتیم واز همون لحظه ی از خواب پریدن این وجدان بی پدر ومادر تصمیم مون رو گرفتیم.و تا این جا شیش کیلو حدودا لاغر شدیم.  حالا این که میگم هزار و یک چاه و راه جلو پات می اید این جا است ها. نمی دونم چه جوری شده انگار همه ی بچه های مدرسه تو اردیبهشت به دنیا اومدن به جان خودم از اول های اردیبهشت تا همین امروز هر روز یکی از همکلاسی ها یا یکی از بچه های مدرسه به خاطر تولدش شیرینی آورده مدرسه. حالا همه اشونم باید شیرینی خامه ای از نوع رولت و نون خامه ای و... بیارن. 

یا این مائده همیشه به جون من غر غر که چرا لاغر نمی کنی می خواستیم خیر سرمون غذا فست فود بخوریم کلی به من می گفت تو سالاد بخور .برات خوب نیست و ... 

حالا دیشب گیر داده که من هوس پیتزا کردم. مائده خانمم وقتی هوس چیزی می کنن باید اجرا شه وگرنه اون اخلاق خوشه می زنه بالا تاشب باید تحملش کنیم که کاری قطعا طاقت فرسا است. حالا من می گم آقا من می خواهم همون گل کلم آب پز خودم رو با سس مخصوصش بخورم گیر داده نه نمی شه لوس نشو دیگه عارفه اگه تو هم بگی نه من به خاطر یه پیتزا زنگ نمی زنم و ... گفتم جهنم دوتا پیترا سفارش داد با یه سیب زمینی . حالا من نشستم جلوش دارم گل کلم آب پز می خورم مائده جونم سیب زمینی سرخ کرده با پیتزا . حالا از حق نگذریم نمی گم اصلا نخوردم ها یه چند تا سیب زمینی با یه تیکه پیتزا خوردم ولی بقیه سهم پیتزام رو بستم گذاشتم کنار که وسوسه هم نشوم. 

این مامان خانم ما به جان خودم تو زندگیم به یاد ندارم جز خوردن شیر و شلغم به من بگه عارفه چیز دیگه ای بخور. ظاهرا فراموش کردن که خودشون به جون ما نق می زدن که اول از همه به خاطر سلامتیت لاغر کن . حالا برعکس شده می گم آقا من سیرم نمی خواهم .می گه خودتو لوس نکن بخور دیگه. ما اخر نفهمیدیم به کدوم ساز این ها باید رقصید. (البته رقص حرام اند حرام است و ما از این کار ها نمی کنیم نچ نچ نچ نچ )

حالا بعد از چند تا سیب زمینی که دیشب خوردیم با یه پیس پیتزا و بستنی که امروز خوردیم و به مقدار خدایی خیلی خیلی خیلی کم از کیک تولد امشب چیزی جز ندامت و پشیمانی برای ما باقی نمونده . و شدیم همون حکایت بالا که اخه وقتی عرضه نداری وجدانت رو بخوابونی غلط کردی می خوری. و ما در نتیجه ی داستان های ایرانی متنبه شدیم و دوباره در همون مسیر راست به راه افتادیم. 

حالا ما تا کی می توانیم در مقابل این وسوسه های پست و پلشت  که جز اهداف پشت پرده و دست بیگانگان  برای بر گرداندن ما از همون صراط مستقیم چیز دیگه ای نیست مقابله کنیم و تو دهنی محکمی به آن ها بزنیم خدا عالم است.



پ ن : لای چشم های وجدانمون چوب کبریت می گذاریم تا اگر هم خواست بخوابه فعلا بیدار باشه. 






+ پ ن : امروز سر کلاس معلممون یه چیزی گفت خیلی خوشم اومد . گفت اگه انسان عاشق بشه و به خاطر خدا از عشقش بگذره خدا در عوض عشقی خیلی خیلی بزرگ تر و نعمت هایی رو تو زندگیش قرار می ده که فکرش رو هم نمی تونه بکنه. 




++ پ ن : ای که دلم می خواهد گاهی تو زندگی بعضی ادم هارو یه دل سیر بزنم. یا شاد هم گاز بگیرم. فکر کنم گاز بهتره دی:




+++ پ ن : از اسلام هایی که تفسیر افراد یا گروه های خاصی بیزارم. بیزارم. بیزار. چه قدر این روز ها از بر خورد های مختلف اشخاص و یا گروه ها احساس می کنم اسلام مورد ظلم واقع شده. 




++++ پ ن : خبر ها و حرف هایی شنیدیم امشب که مغرمان نه بلکه کل وجودمان سوت کشید دی:








سخت نیازمند نیم نگاهی از تو هستم







+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ساعت 1:32 توسط عارفه | 


خر خودتی

تو خونه ی ما کلا دو خط تلفن هست. یکی از خط های تلفن دستگاهش تو هاله و در واقع مال همه است. که منو مائده و مامان جان از اون استفاده می کنیم. که البته بیشتر مواقع من باید جلو مامانم بیاستم و با ایما اشاره بفهمونم که آقا دو ساعت پای تلفنی مادر من  و مامان ما هم با خیال راحت رو ی صندلی تاپی  توی پذیرایی می نشینه و به جابه جایی خبر می پردازه. ما هم تقریبا دم پای مادر از بال بال زدن جون می دهیم تا بالاخره تلفن قطع شه . اون وقت هر جا هم می شینن می گن این عارفه همش پای تلفن و است و منم با چشم های چهار تا شده سکوت می کنم. و لبخند می زنم از همون لبخند هایی که معنی شنونده باید عاقل باشه می دهد. حالا خدا رو شکر که مائده ی ما در پایین ترین سطح روابط اجتماعی است و اصلا دستش به تلفن نمی ره زنگ بزنه به فلان دوستش که چند سال با هم بودن حال واحوالی بپرسه . حالا هر چه قدر هم که دلش تنگ شده باشه.

و اما اون یکی خط

خودتون چی فکر می کنید؟

بعله دیگه پسر سالاریست . اون یکی خط مخصوص اتاق حامد جان است و ایشون یه تنه به جای هر سه تای ما با اون یکی خط صحبت می کنن

کم کم هم فک ما به شدت آسفالت شد هم جیغ مادر جان به هوا رفت که اخه یعنی چی؟تو با کی این قدر حرف میزنی؟ (ما هم به شدت مشکوکیم . به احتمال زیاد حس زنانه ام می گوید همیشه پای یک زن در میان است دی : )

پول یه خط تلفن این اتاق که فقط و فقط حامد جون باهاش می حرفه 200 تومان اومده بود

تازه این به غیر از حدودا همین قیمت هاییه که پول گوشیش می آید. و خوب طبیعتا حامد جون اگه با حقوق خودش پول این دو رو پرداخت می کرد که این قدر فک نمی زد!می زد؟

مامان ما هم حس جامعه شناسانه اش زد بالا علل این پدیده رو برسی کرد و به فکر راه حل افتاد. و بلاتفاق بر اساس شور و مشورت های زیادی که داشتیم تصویب شد که این ماه حامد جون از حقوق خودش پرداخت می کنه تا شاید کمی فکش آروم گرفت تا ماه بعد. والا

القصه این که پول پرداخت نشد و دوستان زحمت کش مخابراتی در صدد قطع کردن خط تلفن حامد شدند

ولی حامد جون با یک شیوه دیگه دهن ما و مخابرات رو بست و باعث شده که فعلا خط تلفن قطع نشه

مخابرات برای این که بخواهد تلفن را قطع کنه باید زنگ بزنه اون وقت وقتی که شما حماقت می کنی و گوشی رو بر می دارین تلفنتون به دلیل بدهی قطع می شه.حامد هم اول شمار ه ی 4 رقمی رو که میدید بر نمی داشت. کم کم مخابرات با شماره های ناشناس زنگ زد ولی حامد هر بار با بیان جمله ی خر خودتی مخابرات رو می پیچوند. و به احتمال زیاد فقط شماره ی خاصی رو مد نظر خودشون است رو جواب می دهند.

حالا ما که خودمون شتر مورد نظر رو ندیدیم ولی شما هاهم اگه دیدین بگین ندیدین.  

و ما بسی خرسندیم که حداقل اگه روش پیشنهادی ما برای کم کردن حرف زدن حامد تاثیری نداشت باعث شد خلاقیت داداشمون بالا بره .

 در این جا  از آرایه ی ایهام استفاده شده هم می تونی رو به مخابرات با صدای بلند اعلام کنی خر خودتی. هم رو به داداش ما .میل خودتونه

 پ ن : همیشه نزدیک روز معلم که می شه دلم می گیره. بعد از گذشت 6 سال همچنان معلم ریاضی چهارم دبستانمون که ما رو برای همیشه گذاشت و رفت رو به یاد دارم. خانم چهره گشای عزیز روزت مبارک .و من هدیه ی ناقابلی به روح بزرگوارت تقدیم می کنم . یه الرحمن و یه یاسین. دوستت دارم . 

مخصوص نوشت: علی رضای عزیز به شدت دلمان برای نوشته هایت با تمام جزئات و ریزه کاری هاکه آدم رو تو جو نوشته ات می برد تنگ شده. امید وارم دوباره مثل همون قبل سر حال با نوشته های دل نشینت ببینیمت. 


 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:21 توسط عارفه | 


از درس و مشق ملولم و نمایشگاه کتابم آرزوست

تقریبا می شه گفت ما یه خانواده ی زیادی فرهنگی هستیم دی: 

خواهر جان که کتاب خونه ی بالای میز تحریرشون رو از وسایل تزینی و ... پر کردند و تنها کتاب های غیر دانشگاهی که در یه گوشه از کتاب خونه اش مشاهده می شه یه دیکشنری اکسفورد است با سه چهار تا کتاب جیبی که دوتاش هم در مورد متولدین مرداد . (یک خود شیفته ایست این موجود مردادی ما )

داداش جانمون باز وضعش بهتره حداقل یه کرم خرید کتاب داره کتاب می خره می گذاره تو کتاب خونه ی به چه بزرگیش و فقط نگاهش می کنه . البته گاها شایعه شده که دستی به کتاب ها می زنه و در برخی منابع امده که گاها دو صفحه ی اول رو نیز می خوانه . 

بعد از اون مامان خانم هستند که البته فاز کتابیشون متفاوت است مثلا کتاب های تفسیر، عرفان و از این قبیل کتاب ها رو مطالعه می کنند که بنده گاها مغزمان یارای این کتاب های فسلسفی عرفانی رو نداره. از کتاب های محمد علی انصاری تا جواد املی و .. 

و اما این جانب

فکر کنم تنها کسی که تو خونه داره از الان برای هفته ی دیگه که قراره به امید خدا برویم نمایشگاه کتاب لحظه شماری می کنه منم. 

بچه تر که بودیم و حوصله ی مامان بیشتر بود دست من و مائده و سارا سحر(دو دختر دایی عزیز تر از جانمان ) رو هم می گرفت و با خودش می برد نمایشگاه کتاب .البته اون موقع ها ما همچنان اندر کف نوشتن اسم خودمان بودیم و می نشستیم تو کارگاه های نقاشی و با سحر نقاشی می کردیم تا بقیه برن و بیان. اما کم کم که تونستیم بابا اب داد و ان مرد با اسب امد با افتخار بنویسیم و بخونیم و کمی هم بزرگ تر شدیم ( سوم چهارم ) منم پا یه پای مامانم می رفتم و کتاب هایی که مادر فکر می کردن مناسب حال و روز ماست رو برامون می خریدن و ما تا دوهفته ذوق مرگ بودیم و هر کی می اومد خونه می دویدم و کتاب هایی رو که خریده بودم نشون می دادم.

تا این که بزرگ تر شدیم و علاقه ی شدیدمان به کتاب بیشتر و بیشتر شد ولی دیگه از اون حوصله ی مامانم خبری نبود و من وقتی نمایشگاه کتاب می شد کلی باید به التماس می کردیم وبه نوع های مختلف باج می دادم ، رخت پهن می کردم و ظرف می شستم ،اگه اتاق نامرتب بود که اکثر اوقات بود مرتب می شد تا یه 5 شنبه بریم و وقتی هم می رفتیم سر خرید هر کتاب باید مامانم یه چک می کرد که خدای نکرده چیز خلافی عفت نداشته باشه که به سن ما نخوره. تا این که اخر های راهنمایی دیگه ما کمی مستقل تر شدیم و وقتی با مامانم یا خاله ام می رفتم مامانم می رفتن قسمت مناسب سن خودشون ما هم میرفتیم قسمت نوجوان و جوان و سر یه ساعتی با هم قرار می گذاشتیم. خوب طبیعتا آزادی های بیشتری برای خرید داشتم و می توانستم با سلیقه ی خودم کتاب بخرم و همچنین برای مقدار پولی که با خودم داشتم برنامه ریزی می کردم و اگه فلان کتاب رو بخرم ان قدر پولم بره چه قدر دیگه می تونم بخرم و از این دست حساب کتاب ها.

و دوسالی که وارد دبیرستان شدم می دونم که قطعا یکی از برنامه های مدرسه هر چه قدر هم که این روز های اخر این معلم های به تمام معنا . . . 

(به خاطر عفت عمومی از دادن فحش های رکیک خود داری کردیم) دارن بهمون فشار می اورند و دوره می کنند و من حسابی خسته می شوم(جون خودمان که چه قدر ما درس می خوانیم دی: حالا فشارش که هست اگه نمی خوانیم دی:) اینه که ببرنمون نمایشگاه کتاب و خوب خیلی خوش حالم که مثل نگهبان بالا سرمون نمی ایستند و مجبور نیستیم که با هر مربی تیکه تیکه جایی بریم و هرکسی می تونه هر جا که دلش خواست بره و کتاب مورد نظرش رو خریداری کنه. و خوب خوش حال ترم که مجبور نیستم مامانم رو زور کنم با وجود کار های زیادی که داره و حوصله ای که بعید می دونم الان داشته باشه بریم نمایشگاه کتاب و خوب راستیتش آدم با هم سن و سال های خودش و با دوست های خودش نمایشگاه کتاب و البته حاشیه های خنده دارش خیلی بیشتر می چسبه.





پ ن : روز شماری می کنیم تا هفته ی دیگه .شدید 




+ پ ن : زود تر دلم میخواست یه پست جدید بگذارم . تا پست قبلی ام ...

این پست قرار بود 5 شنبه نوشته شه ولی طاقت نیاوردیم





++ پ ن : برایم اون قد کتاب ارزش داره که فکر می کنم حتی مزخرف ترین کتاب هم ارزش خواندن رو داره ولی اون کتاب هایی خیلی ارزشمند و خوبه که تو بعد از چندی یادت باشه و هر از گاهی دوباره بری و ورقش بزنی. 




++ پ ن : ما از همه بیشتر کتاب می خوانیم اون وقت یه کتاب خونه ی کوچیک داریم اون وقت این آقا حامد یه دیوارش کلا کتاب خونه است. نه اخه این درسته نه اخه این درسته؟






+++ پ ن : همیشه وقتی من کلی کتاب می خرم توسط مامان توقیف می شه تا بعد از امتحان ها ی خرداد بهم داده شه. اخه حق می دهم ما در این زمینه زیادی بی جنبه هستیم . ولی من خیلی زرنگ تر از این حرف هام. یه چند تایش رو رونمایی نمی کنیم جاسازی می کنیم که البته گاها توسط مامان جان کشف و با لبخند پیروزمندانه ای توقیف می شه . 




مهم نوشت : دارم یه لیست از کتاب هایی که مد نظرمه رو تهیه می کنم ممنون می شوم اگه کتاب قشنگی خواندید به من هم بگین که اگه نخواندم منم بخرم بخونم.


بعدا نوشت :همین الان امتحان زبان دادم. یعنی هیچ اقا هیچ استعدادی ندارم. ۴ نمره کلمه داده بود باید تو جمله جایگزین می کردیم.من معنی کلمه ها رو می دونستم ها ولی نتونستم تو جمله ی مناسبش  بنویسم.  




+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:46 توسط عارفه | 


آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی *

تو این چهار دیواری که بهش می گن خونه

دارم قاطی ادم هایی زندگی می کنم که بهش می گن خانواده

اما وقتی گوشه ی اتاقم پامو تو بغلم گرفتم و دارم گریه می کنم و یه آهنگ گریه دار گوش می دهم

به جای این که کسی سرم رو تو آغوشش بگیره وآرومم کنه

مامانم هر سه ثانیه یه بار بدون توجه به در زدن و این که من تو اتاقم با خودم خلوت کردم می اید تو شروع می کنه به غر زدن که امتحان داری و منم اگه همش تو اتاق داشتم این اراجیف رو گوش می دادم دیونه می شدم و منم اگه تو خونه هیچ مسولیتی نداشتم و ول ول می گشتم یکی دیگه کارامو می کرد همین کارا رو می کردم و ... 

مائده از طرف مامانم بدون در زدن می اید تو اتاقم و می گه جمع کن این لوس بازی ها رو . اه آن قدر بدم می آید . و آداب تور تبلت رو که مال اونه رو ازم می گیره و می ره. 

حامد با پسر عمه هام بیرون بود و تازه اومده خونه بدون توجه به نبود من ول می گرده و می ره حموم.وقتی از حموم می اید من نشستم پای کامپیوتر و دارم این متن رو تایپ می کنم و آروم اشک هایم رو صورتم غلط می خوره و اون بدون این که حتی نیم نگاهی به من بندازه با مامانم حرف می زنه و می خنده.

و چه قدر سخت است که بین ادم هایی باشی که ذره ای نمی فهمنت . بد جوری تو این خونه و بین این خانواده غریبم . 

غریبه ام ... 








 پ ن : ببخشید دلم نمی خواست این چیز ها رو تو وبم بنویسم ولی جای دیگه ای رو ندارم که بتونم این حرف ها رو بزنم . 



* شعر از فاضل نظری

هر روز جهان است و فرازی و نشیبی 

این نیز نگاهی است به افتادن سیبی 


در غلغه ی جمعی و "تنها" شده ای باز

آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی


آخر چه امیدی به شب و روز جهان است ؟

باید همه ی عمر خودت را بفریبی


چون قصه ی آن صخره که از صحبت دریا

جز سیلی اموا نبرده است نصیبی


آیینه ی تاریخ تو را درد شکسته است

اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی!



+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 20:5 توسط عارفه | 


دیگر تحملی نمانده

دیوانه ام

می دانم

هم خودم هم بقیه

ولی چه کنم 

مگر می شود دستان بسته ی مولا را 

در آتش گرفته ی خانه را

و مادری بین در و دیوار را دید و دیوانه نشد

نه نمی شود 

همین کافی است برای یک عمر مجنون بودن انسان ها

برای یک عمر دیوانه بودن

باور کن کافی است مادر

به حسینت بگو دیگر تاب کربلا نیست 

نیست مادر نیست





پ ن : امشب توسط پسر خاله جانمان دعوت به تئاتر شدیم. تئاتری که خودشون به مناسبت ایام فاطمیه روی سن بردند. عزاداری به شیوه ای نوین. چسبید.

ممنون پسر خاله جان از دعوت ویژه تان . دی:





+ پ ن : نمی تونم ساکت بمونم می دونم بی ربط است ولی واقعا نمی تونم ساکت بمونم وقتی ماجرای دیپلمات ایرانی را فهمیدم. پس کی قرار است همه چیز درست شه. تا کی باید چشممون رو روی این همه اشکالات ببندیم؟ چرا سعی نمی کنن اشکالات رو ببینن و درستش کنن به جای این که بخواهن ماس مالی اش کنن؟(این حرفم هیچ به معنای زیر سوال بردن نظام نیست)





++ پ ن : وقتیکه دلمان می گیرد از همه ی عالم و آدم آسمان خوب همراهی می کند با ما. این همراهی ها را دوست داریم خالصانه 




بعدا نوشت : نمی دانم حکمت این روز ها چیست. این روز ها دل های خیلی ها بی قرار است. شاید در همین نزدیکی خبری باشد. شاید جمعه ای دیگر ... شاید ...







به حق دستان بسته ی مولا 


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 22:18 توسط عارفه | 


مفقود

چند وقتی می شه مفقود الاثری تو این شهر 

دارم همه ی وجودم رو شخم می زنم تا شاید اثری از تو پیدا کنم

ومی ترسم از این که اثری از تو پیدا نشه 

و همه ی وجودم بشه مین

همه ی وجودم بشه سیم خاردار

 من سخت نیازمند تو ام. 




پ ن : امروز یادواره ی جنوب نودی بود که رفتیم. جنوب ... جنوب .... اروند ... شلمچه .... راهیان نور ...رزم شب میشداغ ... اخ دلم تنگه. چه قدر راحت از همه جا بریده بودیم. باور کنید شعار نیست . باور کنید . 





+ پ ن : هی با تو ام . این ورق های تقویمی که داری به دست باد می دهی روز های نوجونی و جوونی تو. هدرشون نده ان قدر راحت. می شنوی (هر از گاهی نیاز داریم ادم جلوی آینه این حرف ها رو بهمون بزنه )









++ پ ن : می خواهم که عاشقت بشوم . تو که راه ورسم عاشقی را بلدی .خودت عاشقم کن . 








به حق چادر خاکی زهرا 


+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 16:59 توسط عارفه | 


نفسی می اید و می رود

این روز ها نفسم یاری نمی کنه

اکسیژن 

اسپری

قرص 

آمپول

و اعصاب خط خطی

امروز به جای این که تو مدرسه کنار دوستام باشم

تو بیمارستان تست تنفس می دادم و سعی می کردم به شوخی های مزخرف اون دکتر جلف لبخند بزنم.*



*  تو دهنی لازم داشت.مرتیکه الاغ .  این مامان منم یهو می زنه به بی خیالی ها .لجم گرفت چرا چیزی بهش نمی گفت . 

پ ن : از بعضی از آدم های اطرافم دلخورم. به شــــــــــــــــــــــــــــــــدت .(نمی شه گفت مخاطب خاص . مخاطبین و مخاطبات خاص داشت )



+ پ ن :

داشتم فکر می کردم چه قدر آسون 

یه لحظه است

دم 

و باز دمی که هر گز خارج نمی شود. 








یا غیاث المستغیثین 






+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 19:33 توسط عارفه | 


باران باران دوباره باران

می گن از همون ازل عاشق شده 

تق ... تق .... تق .....

کجا به سلامتی؟

تق ... تق .... تق .... 

چه قدر مونده؟

گزیده ی مرصاد العباد _باب دوم فصل چهارم و پنجم

هان ؟هیچ جا الان می ایم!

تق ... تق ... تق ... تق ... تق 

یه ربع به زنگه 

جون خودت خر خودتی 

این را به خودی خود می سازم بی واسطه که در آن گنج معرفت تعبیه خواهم کرد 

مامان! خواهش !

وای یه ربع ؟

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق 

مامان دلت می اید ؟خواهش ! سریع می ایم

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق 

تق تق تق 

زهرا و بغل دستیش چه خبره ؟ 

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق 

وقتی ... تق تق 

من دارم می _ تق تق تق تق

خوانم حواستون به من باشه

 مامان چی می گه عارفه ؟

سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق ،که مرا مبر که من طاقت قرب و نزیکی ندارم و تاب نیاورم 

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق ....

اه اخه اینم معلم متون کهن بود . گند زد به درس . 

ساکت شو عارفه کلا متون کهن درس بود؟

بیا برو بیا برو تو باید بری جارو کش شی اخر. 

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق ....

تق تق ... تق تق ...

باز تو رگ خل و چلیه دراماتیکیت زد بالا جو زده. ولش کن بابا بگذار بره دیونه است اینم

تق ... تق ... 

عشق خالی دو اسبه می امد . 

تق تق ...

برو ولی سرما خوردی باید یه قابلمه شلغم بخوری

ما ____ مان ! 

تق .... 

خل و چل ادبیاتی 

تق تق تق تق تق تق تق تق  ........تق تق تق 

باران باران دوباره باران    باران باران ستاره باران 1

تق تق تق تق تق .....

برای همین است که می گن خدا از همون ازل عاشق بوده . خاک ناز می کنه و خدا که عاشق ناز می خره

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق ....

تق تق ... تق تق ...

اااااا عارفه سیل راه داره می افته تق تق تق ...
تق تق ... تق ... 
چه قدر مون _  تق ... تق ...
ده ؟ .... تق تق ...
اره دلم می خواهد برم زیر بارون . 
خانم آذر نمی گذاره کسی بره تو حیاط 
رفتم خونه میروم زیر بارون .وای شعر قیصر زهرا !
تق تق .... 

آری قاعده چین رفته است . هر کس که عشق را منکر تر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی تر 2گردد ؛

  باش تا مسئله قلب 3کنند. 

منکر بودم عشق بتان را یک چند             آن انکارم مرا بدین روز افکند 
 
همسنگ زمین و آسمان غم خوردم        نه سیر شدم نه یار دیگر کردم 

آهو بمثل رام شود با مردم                   تو می نشوی ،هزار حیلت کردم 




دلیلیلیلیلیلی .....

خسته نباشین 








پ ن : جملگی ملائکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیر مانده که آیا این چه سر است که خاک ذلیل را از حضرت عزت به چندین اعزاز می خواند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزت و کبریائی چندین4 ناز و تعزّز می کند .

_ شما چه می دانید که مارا با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کار ها در پیش است ؟

عشقی است که که از ازل مرا در سر بود    کاری است که تا ابد مرا در پیش است 





+ پ ن : من چه کردم با تو عاشق و تو چه کردی با من ... 

نه من لیاقت معشوق بودن تو رو ندارم 


++ پ ن : باران وعده گاه عاشقان .وعده م ن و ت و 






+++ پ ن : دست هات رو دراز کن  ... یکم مونده  ... 



1 ) این شعر از قیص امین پور است

2 ) از حد در گذرنده ؛ غلو کننده 

3 ) یعنی منتظر باش تا برعکس شود 

4 ) این همه 

5 ) ناز کردن 


برای راحت تر فهمیدن موضوع اون هایی که همرنگ هم هستن یه موضوع را دنبال می کنه .

اون هایی هم که پررنگ تر نوشته شده متنی است که سر کلاس متون کهن داره خوانده می شود از مرصاد العباد. 

این تق تق های وسط هم صدای خوردن بارون به شیشه است .

_ در اخر خسته نباشید از این که این همه را خواندید

 



یا ناجی 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 20:35 توسط عارفه | 


آتش

دلم را اتش زدند

گر گرفت 

کسي نبود که خاموشش کند

کم کم سرتا پايم اتش گرفت

نميدانم چه حکمتيست 

که هنوز که هنوز است دارد می سوزد

نه دلم بلکه کل وجودم

مراقب باشيد

وقتي از کنار من عبور مي کنيد

من همچنان مشتعلم






پ ن :

این روز ها نه فقط برای من بلکه برای خیلی از دوست هایم دعا کنید. گویا این آتش واگیر دارد. 

 


+ پ ن : شاید این آتش از در خانه ی مولایم شروع شد .همان جا که دل بانو آتش گرفت. 












به حق دل اتش  گرفته ی زهرا



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 12:44 توسط عارفه | 


دلتنگی های تو


برای دلتنگی هایی که به سراغم می اید 

جز دل خوش کردن دیدن تو

در خواب هایم

چاره ای پیدا نکرده ام

شب ها با قاب عکست می خوابم 

شاید از کوچه پس کوچه های خیالم بگذری

دیشب که نیامدی

امشب نیز چشم به راهت هستم

مثل شب های پیش 

مثل شب های آینده 


پ ن : لایک به شعر آلبوم مدارای شهرام شکوهی . به خصوص شعر مدارا و دل دیونه .شعرش بی نظیره. 

+ پ ن : دلم سوخت چند روز پیش بد جوری زدم تو حال یکی . با خاک یکسانش کردم بی چاره رو . به من چه خوب می خواست جو زده نشه پاشو از گیلیمش دراز تر نکنه. والا

++ پ ن : نمی دونم چرا وقتی برای یکی می خواهم از این کله هایی که نیشش بازه و داره می خنده بزنم نا خود آگاه خودم مثل اون لبخند می زنم بعد براش می فرستم .یکی ببینه می گه این دختره دیونه است.

بعدا نوشت : به شدت درگیر کار های پروزه ام هستم. از ۲۴ ساعت ۲۰ ساعتش پای کامپیوترم و دارم مثل خر کار می کنم . چشمم در اومد .البته این وسط ها ولم می گردم ها! برایم دعا کنید .کارم به مشکل خورده . الان که آسمون و زمین رو بهم بدوزم. به خاطر بی دقتی دانش یارمون ما باید دوباره کاری کنیم .هی وای اون همه فیش رو باید دوباره بنویسم. خداااااا

(ببخشید سر معلمه نمی تونم داد بزنم اومدم این جا )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 0:54 توسط عارفه | 


این روز ها

این روز ها حالم خوب نیست

شده ام چینی گل سرخی مادر بزرگ

که چندین بار از دست هر کی افتاده

و دوباره بند زنی آن رو بند زده

این روز های من

پر شده از ادعا و اثبات

و من درحال جنگیدن ام

برای تصاحب خود از دست رفته ام 

این روز های من

نه از رویش گل خبری 

و نه جوانه زدن شکوفه ای 

جوشیده ام و جوش زدم

دانه ی جوشیده رو که انتظاری نیست

هست؟

این روزها

به سراغ من اگر می ایید

نرم اهسته بیایید

تا مبادا که ترک بردارد 

چینی نازک تنهایی من


پ ن : حالت تهوع دارم. زندگی سر دلم مانده .دارم بالا می اورم

+ پ ن : می ترسم از اعتماد کردن. که هم می تونه نابود تر از اینم بکنه هم دوباره زنده ام کنه. باید قمار کنم

++ پ ن : شهادت حضرت زهرا رو تسلیت می گم خواستم متنی بنویسم ولی ترجیح دادم ارجاعتون بدم به وب فاطمه سادات .



 




+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 20:34 توسط عارفه | 


مخصوص نوشت این روز ها

شاید چیز مهمی نباشه صبح از خواب بلند می شی و یک سال جدیدی رو شروع می کنی دوباره آفتاب طلوع خواهد کرد . اسمون هم همون آسمونه. و تو دوباره باید تصمیم گیری کنی و و بنا بر این تصمیم گیری ها روز ها و هفته هات رقم می خوره تا سال آینده. و سال آینده هم همین طور .

اما می بینیم که عید برای همه امون فرق داره.از همون چند وقت پیش تو نوشته های همه امون حال و هوای عید کاملا حس می شه.

همه مشتاق اند برای سال جدید در صورتی که در یک روز، یک ساعتی و در یک دقیقه و یک لحظه سال جدیدی رقم می خوره و تفاوتی با روز های دیگه ساعت ها و دقیقه ها و لحظه های دیگه نداره جز اون حس وحال و هوایی که ما ما به اون لحظه ی خاص می بخشیم. این ماهستیم که به لحظه ی سال تحویل به 13 روز اول فروردین جون می دهیم. اون قدر که تو نوشته هامون و افکارمون رسوخ می کنه. این ما هستیم که این روز ها رو زنده می کنیم. و تبدیل می کنیم به روز های آرام بخشی که در بقیه روز های سخت سال به خودمون امید واری آن روز ها رو می دهیم. این ما هستیم که این لحظه ها رو برای دوست داشتن همدیگه انتخاب کردیم. برای با هم بودن . برای شاد بودن و شاد زندگی کردن. 

این ما هستیم که در عید فرق می کنیم 

کاش بتونیم بقیه ی سال رو هم ،هم برای خودمون هم برای اطرافیانمون به عید تبدیل کنیم . به روز های آرام بخش و شادی که با هم بودن رو تمرین می کنیم.

پ ن : یه ویژه نامه برای تبریک عید به همه اتون داشتم همه کار هاش رو هم ردیف کرده بودم ولی خوب یه مشکلاتی پیش اومد .به جاش یه کم متفاوت عمل می کنیم و بعد عید به نمایش می گذاریم

+ پ ن : لامصب اخه دو هفته داریم می ریم خستگی در کنیم 300 تا تست عربی اونم باید تشریحی پشتش حل کنیم. + امار و مطالعه نگارش هم  برای ما آدم شدند تکلیف دادن. اون وقت که ادم می خواهد با مشت بیاد تو صورت هاشون.خلاصه من همه ی امیدم به شما دوستان وبلاگی است . (قبلا یه دختر دایی داشتیم کمی کمکمان می کرد حالا یکی باید به داد خود پیش دانشگاهیش برسه.

++ پ ن : این لحظه های آرام بخش و شاد با هم بودن رو به همه اتون تبریک می گم. 

ویژه نوشت : بعضی ها ایشالله اشکال املایی پیدا نمی کنند تو متنم. به جون خودم کلی از روش خواندم. جرئت نداشتم ثبت مطلب رو بزنم والا! 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 1:6 توسط عارفه | 


اگر ... ولی نبودم

اگر شاعر بودم

من این شعر را می سرودم 

قبل از این که برای دیگری سروده شود.

شعر از نجمه زارع

پ ن : همین الان ظرف ده دقیقه این شعر رو خواندم و ضبط کرم . ایراداتش رو بگذارین رو حساب کمبود وقت و ناشی گری ام . شعر خیلی قشنگیه . حداقل برای من .

+ پ ن : آشیانه ی من یک ساله شد. سال پیش چنین روزی پستی با یاد جنوب نوشتم و وبم رو با این پست شروع کردم. دوست دارم اگه قرار شد تموم کنم. با پستی از جنوب تموم کنم.


+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 18:33 توسط عارفه | 


سرطان

همیشه از وقتی که چند تا از فامیل هامون بر اثر سرطان عمرشون رو دادن به ما به این موضوع فکر می کردم 

و بر این عقیده بودم که سرطان از خیلی لحاظ مرگ بهتری است نسبت به این که صبح از خواب دیگه بلند نشی .

همیشه برایم سوال بود که چرا پس ادم ها روحیه اشون رو این قدر از دست می دهن؟

ولی خوب تا وقتی خود آدم دچار نشه نمی تونه جواب سوال هاشو بگیره و احساس کنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390 ساعت 13:4 توسط عارفه | 


عاشقی از نوع دیگر

نچ هر چه قدر فکر کردم دیدم هیچ جوری نمی تونم فتح المبین و فکه و معراج و شهدا و شلمچه رو براتون تعریف کنم. چی بگم از اون جا اخه؟ اون جا جز خاک هیچ چیز دیگه ای نبود. ولی قاطی اون خاک ها خدا فقط می دونه که ادم چه حسی پیدا می کنه. اون جا جایی که فقط خودتون باید برین و حسش رو درک کنید.

میخواهم برگردم اون جا این جا دل ادم می پوسه . 

من تازه دارم عاشق می شوم .و راه رسم عاشقی رو یاد می گیرم.

نه من نمی تونم ولی برین وب فاطمه سادات اون قشنگ تر حرف دل همه امون رو می زنه.

حرف دلتنگی های از این جنسی که ما داریم.



+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 19:24 توسط عارفه | 


دریچه ی هرز شده

داره این حس منو می بلعه. نه نمی بلعه داره کم کم فلجم می کنه. این حس از قلبم شروع  می شه و این موجود بی خاصیت پمپاژ می کنه به بقیه نقاط بدن و تک تک سلول هام اون رو دریافت می کنن.

 پیام های پشت سر هم از همه جای بدنم ارسال می شه  به مغزم و مغزمم که خودش درگیر این مشکله و داره باهاش دست و پنجه نرم می کنه شروع می کنه به هنگ کردن و Error دادن . وقتی این طوری می شه کم کم قلبم که موذیانه تمام این ها رو مشاهده می کرد به بهانه این که فرمان ها درست بهش نمی رسه شروع می کنه به نا منظم تپیدن و خودش رو به موش مردگی می زنه اون وقته که بقیه دلشون به حالش می سوزه و ریه هام سعی می کنه اکسیژن مورد نیاز رو به قلب برسونه تا هم قلب و هم من مفلوک بی چاره رو نجات بده اما توانش به این همه دم و دستگاه نمی رسه و با وجود همه ی سعیش کم می یاره ولی با تمام قوا هم چنان کار می کنه. اون وقته که به علاوه اون قرص صورتیه باید با اسپری های رنگی رنگی، به دادش برسم یه آنتی ویروسم برای معزم نصب می کنم تا موقتا اروم بگیره و دوباره به بیرون اتصال برقرار کنه و دریچه ی این قلب لعنتی رو تا مدتی ببنده. هر چند که بی فایده است و باز باز می شه کسی یا کسانی  رو راه میده که نباید و اون وقت که دوباره روز از نو روزی از نو . 

پ ن : دارم شنبه میروم جنوب و 5 شنبه بر میگردم. البته اگه خدا بخواهد .اگه اتفاقی برام افتاد گفتم سحر بیاد بهتون بگه که تو خماریش نمونین که من چی شدم و همچنین نامردی نکنین به هر حال یه حقی به گردنتون داشتیم یه یاسینی الرحمن چیزی بخونین. 

+ پ ن : راستش خودم  از نوشته ام خیلی خیلی خوشم اومد. صادقانه بگین چه جوری بود. از این دل خوش کنک ها نه ها!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعت 22:32 توسط عارفه | 


هفت خان رستم

دلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی . . . 

ساعتش قدیمی نیست ولی صدای اون ساعت قدیمی های اهنی رو میده که یه میله میخوره به کلاهکش و صدا می ده. این ساعت رو از خونه مامان جونم اینا کش رفتم اول هاش برای اذیت کردن مائده ولی کم کم دیدم خیلی به درد بخوره  گذاشتم بالاسرم.گاهی وقت ها از ترس این که زنگ نزنه 5 دقیقه زود تر بلند می شوم و خاموشش می کنم

* اوایل سال که نمیرسیدم کارهام رو بکنم برای صبح ساعت می گذاشتم تا درس بخوانم . کم کم حس خوبی بهم دست داد. ساعت رو روی 4 صبح کوک می کنم و وقتی زنگ میزنه مثل جن زده ها به 3 ثانیه نرسیده می پرم وخاموشش می کنم. البته همیشه ام به درد و دیوار می خورم.

بعد که یه دونه محکم میزنم تو سر همون ساعت صدا قشنگه ،واقعا مثل ادم هایی که همه ی خانواده رو از یه خطر بزرگ نجات داده و بمب در حال انفجار رو خاموش کرده چند دقیقه کنار میز توالت می ایستم و نفس عمیق می کشم. به ساعت نگاه می کنم که 4 رو نشون میده ، روی شش کوک می کنم و ساعت رو هر چه تمام تر از خودم دور میکنم و می روم میگذارم بالا سر مامانم تا یه ربع به شیش بلند شه. 

و با خوش حالی واقعا شیرجه میزنم رو تخت و با خودم می گم اخ جون 2 ساعت وقت دارم بخوابم.

با این که ساعت رو گذاشتم بالا سر مامانم و میدونم که بیدارم میکنه ساعتم رو رواز 5:30 که اذونه تا 6 به فاصله ی 5 دقیقه 5 دقیقه می گذارم رو آلارم  تا اگه زدم خاموش کردم دوباره زنگ بزنه.

اولین زنگ که میزنه بلند می شوم و وضو میگرم تا نماز بخونم وقتی میروم دوباره تو تختم الارم دوم به صدا می اید. و تا 6 به فاصله ی 5 دقیقه 5 دقیقه صدای گوشیم بلند می شه تا به خواب عمیق نروم و جا نمونم از سرویس.

اخرین الارم رو هم خاموش میکنم مامانم چراغ رو روشن میکنه و میگه عارفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ساعت 7 سرویست جات گذاشت.

دیگه عادت دارم وقتی میگه 7 یعنی 6 میگم باشه الان پا می شوم ولی مامانم میدونه که اگه الان بره من میخوابم پس از تو کمد یه لباس بافتنی در می اره به زور میده تا تنم کنم تا خودم رو از آغوش شوفاژ کنار بکشم. از این جا به بعد به خاطر سرما به کار هام سرعت می بخشم. 

میروم دستشویی دست وصورتم رو می شورم و برای فرار از سرما دستشویی مثل جت به اتاقم پناه می برم لباسم های مدرسه ام و جورابم رو می پوشم ( درحالی که چسبیده ام به شوفاژ ) دوبار هر جور شده از شوفاژ دل میکنم از روی میز توالتم یکی از عطر ها رو انتخاب میکنم ،به زیر گردنم عطر می زنم. مو هایم رو سریع شونه میکنم و با کش می بندم و برای این که از زیر مقنعه بیرون نیاد موهایم رو می پیچونم با کلیپس محکم میکنم سریع مقنعه و چادرم رو سرم می کنم و کیفی که شب قبل برنامه ی درسی ام رو آماده کردم بر میدارم و می دوم به سمت حال. اگه کمی فرز باشم همه ی این کار هارو از وقتی که از رخت خواب بلند می شم در عرض 10 دقیقه انجام بدهم  می رسم 5 دقیقه هم نون پنیر و چایی شیرین بخورم وگرنه باید از وعده دوست داشتنی صبحانه صرف نظر کنم . 

در این حالت ، درخونه رو باز میکنم و آسانسور رو میزنم و تا آسانسور بیاد از روی میز اپن ظرف غدا و خرت و پرت های تغذیه رو بر میدارم و می چپونم تو کیفم و از مامانم خداحافظی میکنم وقتی دارم کفشم رو پام میکنم تا سوار آسانسور شوم دست مامانم می یاد که آسانسور رو نگه میداره و یه قاضی نون پنیر بهم میده. بهش غر میزنم که مامان دیرم شده و ازش تشکر میکنم و می روم.

وقتی تو سرویس به عنوان اولین نفر تو اون گرگ و میش هوا نشستم سریع دارم قاضی نون پنیرم رو میخورم قبل از این که نفر بعدی سوار شه و در عین حال راننده سرویسمون زده رادیو قران ،هم عذاب وجدان میگیرم که چرا به مامانم غر زدم . هم خنده ام میگیره از این که چه جوری مامانم دوید تا من لقمه ام رو بگیرم .نه که خیلی کوچولو ام حالا نخورم خدای ناکرده لاغر می شوم!

هنوز خوابم می اید خوابیدن توی سرویس اونم صبح خیلی حال می ده .



پ ن : خونه ی ما گاهی از بیرون هم سرد تره. به خصوص اتاق مامانم. گاهی بد بخت شب ها از سرما می اید رو مبل می خوابه!خاله ام اینام میاین خونه ی ما از ته کمدشون کلی بافتنی و ... در میارن تا تو خونه ی ما بپوشن.لامصب مهندسش نمیدونم چه جوری ساخته که گرم نمی شه!!!

+پ ن :منم در این بازی شرکت کردم اگه خواستین شما هم شرکت کنین یه روز صبح که از خواب بلند می شین رو به تصویر بکشین.

علی رضا و امیر حسین و غزل عزیز این بازی رو راه انداختن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 19:34 توسط عارفه | 


حال روز نوشت

مدرسه رو دو روز است رسما تعطیل کردیم

و ور دل مادر جان نشسته ایم

و شلغم و لبو تو رگ می زنیم [ناخوش][ناخوش][ناخوش][ناخوش][ناخوش][ناخوش][ناخوش]

حالم اون قدر هام بدک نیست ولی خوب درس های این دوروز خیلی بد تر

البته من که عاشق درسم و به شدت ناراحت شدم از این که امروز دو زنگ عربی و دو زنگ جغرافی رو از دست دادم(ای داد بیداد)

ولی خوب چون ویروسی است فداکاری میکنم فقط به خاطر دوست هام از دل خودم میزنم و نمیرم سر کلاس تا اون ها یه وقت مریض نشوند.

* امروز عصر چهل روز می شه که مامان جونم در خاک ارمیده. 

از دوری تو این چنین است حال و روزم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 14:13 توسط عارفه | 


حکایت هم چنان باقی است ... تا ابد

داستان یازدهمین جشنواره تئاتر در حالی بسته شد که عده ای خستگی کار به تنشون مانده و عده از خوشحالی گریه اشون گرفته بود.همیشه همینه عده ای برنده و عده ای بازنده

* پرده باز شد دستام عرق کرده بود. خودم رو به دست این جریان سپردم و سعی کردم بهترین بازی که بلدم با تمام حرف ها و تذکر هایی که گفته شده بود در دیالوگ هایم و حرکات دست و پایم به کار گیرم. دیگه حواسم به بیرون نبود من واقعا شده بودم موبد و همه ی حواسم به دیگر بازی گر ها بود . دیالوگ های بچه ها  گاهی واقعا عصبانی ام می کرد گاهی واقعا متعجب و حتی وقتی رو به رو رو نگاه می کردم کسانی که به من زل زده تا با نگاه های موشکافانه اشون منتظر بودند دست از پا خطا کنم تا اون رو به عنوان یه نقطه ضعف از کارمون بگیرند و از امتیازمون کم شود. و من در جریان بازی گم شدم و خیلی زود خودم رو دیدم که در حال تعظیم کردن هستم.

و کار ما به عنوان اولین نمایش به اتمام رسید و به نظاره ی بقیه ی نمایش ها نشستیم.

بعد از خوردن ناهار وقتی همه رو صندلی ها نشستن قلب تک تک بچه هامون رو حس می کردم که داره ضرب اهنگ میزنه. دیگه تحمل نداشتم که سر جایم بشینم.بلند شدم و کنار سالن ایستادم و چشم هایم رو بستم یاد کار کردن های شب و روزمون افتادم . یاد سوتی هایی که میدادیم و از خنده روده بر می شدیم. یاد گریه هامون افتادم. یاد دعوا هایی که از خستگی با هم می کردیم و دو دقیقه بعد دست تو دست هم برای هم چایی می ریختیم. یاد تمام استرس ها. یاد ...

صدای مجری اومد که گفت و اما بریم سراغ معرفی بهترین نمایش یازدهمین جشنواره تئاتر

چشم هایم رو بستم 

_ گروه داوران به اتفاق نمایش ...

سکوت در سالن 

_گروه داوران به اتفاق نمایش مرگ یزد گرد را به عنوان نمایش برتر انتخاب می کند

و انفجار سالن 

خستگی تمام فشار ها تمام استرس ها از تنم بیرون رفت و اغوش هایی بود که از خوش حالی یکدیگر رو در آن جای میدادیم. گریه ام گرفت . 

مرگ یزد گرد نوشته ی بهرام بضایی به کارگردانی مهتاب داودی و با بازی خانم ها عطیه ده باشی ، بهاره غفاری، سمیرا صدر نژاد، نجمه گیوی ، عارفه سلیمی و زهرا رضانیا ازشون خواهش می شه به روی سن بیان. 

تقریبا سه چهار دقیقه ای معطل شدن تا ما بتونیم از آغوش هم دیگه جداشیم و به خودمون مسلط دم پله ها به احترام مهتاب جونم ( که ما بهش می گیم خاله) وایسادیم تا اول کار گردان و دستیار های گرامیش برون. مهم جایزه ای که بهمون دادن نبود مهم تلاشی بود که حالا به بهترین نحو ممکن نتیجه داده بود. می تونم به جرئت بگم که نمایشمون در زمینه های مختلف مقام اول رو از آن خودش کرد.

جایزه ی بهترین نمایش از دید تماشاچیان اهدا می شه مرگ یزد گرد

جایزه ی بهترین کارگردانی اهدا می شه به نمایش مرگ یزد گرد

سیمرغ بلورین بهترین بازیگر اهدا می شه به بهاره غفاری در نمایش مرگ یزد گرد

جایزه ی بهترین بازیگر مکمل اهدا می شه به سمیرا صدر نژاد در نمایش مرگ یزد گرد

جایزه ی بهترین بازیگر از دید تماشاچیان اهدا می شه به بهاره غفاری

جایزه ی بهترین بازیگر مکمل اهدا می شه به نجمه گیوی در مرگ یزد گرد 

جایزه ی بهترین گریم اهدا می شه به مرگ یزد گرد

هووووم چه طعم شیرینی داره وقتی زحمت های ادم نتیجه می گیره

امسال ما ترکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ندیم 

حیف که بدون روسری بودیم وگرنه حتما نمایشمون رو برای دانلود می گذاشتم . به جاش عکس هایی از بازیگر های واقعی اش رو گذاشتم. فیلمش رو هم دارم .شاید برای دانلود گذاشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعت 19:19 توسط عارفه | 


این روزهای من

 

تئاتر ...

 

و دیگر هیچ ...

 

پنج شنبه مورخ ۲۰ بهمن ماه ۱۳۹۰

گروه های تئاترمون به روی سن می روند تا زحمات چندین ماهشون رو به نتیجه برسونن.

نتیجه ی تلاش همه ی ما با تمام حاشیه هاش

تو این چند ماه که داشتیم کار می کردیم به همه مون خیلی فشار اومده اون قدر که تو خواب ناله می کردم

پ ن : عکس ادامه ی مطلب پوستر جشنواره تئاترمون.

+ پ ن : برامون دعا کنید خواهش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ساعت 14:6 توسط عارفه | 


بدون عنوان

دارم می لرزم ، دندون هام بهم میخوره

از صدای بهم خوردن دندون هام مور مورم می شه

از سرما نیست

لعنت به من که دلم نمی یاد بگم لعنت به تو

خداجون به اشکهام نگاه نکن

به قلبم نگاه کن 

پ ن : عکسش رو خیلی دوست دارم خیلی به پستم می اید

+ پ ن : دلم گرفته بدجور نیاز داره با فنر باز شه

++ پ ن : در این مواقع که یه مهمون این مدلی داری دو حالت داره یا تو باید عربیت خوب باشه یا زبانت وگرنه باید همش لبخند بزنی. مثل من . 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390 ساعت 17:38 توسط عارفه | 


حکایتی دیگر

فکر می کردم  زمان قجر و زن های مطبخی ،

مردسالاری و خان سالار ها و حرمسراها،

ازدواج زورکی با پسر عمو ، پسر خان و ... تموم شده

ولی اشک های رو صورت دوستم حرف های دیگه ای داشت.

+ چرا؟ واقعا چرا؟ اخه ادم از تحصیل کرده ها دیگه توقع نداره!

++ برای توصیف حال و روزم کلمه ی  له و لورده رو خیلی می پسندم.

+++عکس رو در ادامه ی مطلب ببینید . 

++++ پیشنهاد می کنم که تهران انار ندارد رو حتما ببینید

بعدا نوشت: نمیدونم شاید این وابستگی خوب نباشه شاید هم خوب باشه ولی وقتی فهمیدیم امشب دختر دایی جانمان قرار است + همه ی فامیل امشب خونه ی ما باشن حال وهوام به کل تغیر کرد. دی: هوراااا




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ساعت 20:58 توسط عارفه | 


درخواب هایت

کاش 

در خواب هایت که با او در کنار ساحل قدم زنان عشقبازی می کردی

منی راهم میدیدی که که در دریا چند قدم دور تر از تو درحال دست و پا زدن در زندگی و غرق شدن در آن هستم. 

کاش 

در خواب هایت که دستان دیگری را می فشردی و کتت را به روی دوش او می انداختی

منی را هم میدیدی که در انتظار تنها یک نگاه توست تا قندیل قلبش ذوب شود.

کاش 

من هم در خواب هایت هر چند ناچیز به اندازه ی یک غرق شده به اندازه ی یک سرمازده نقشی داشتم.

 پ ن : بفرما چایی و حلوا!

+ پ ن : باز دوباره من با خودم خیلی حال کردم. از متنم راستش خیلی خوشم اومد. دوستش می دارم.

++ پ ن : شاید هم منظور داشته باشه هم مخاطب هر چند ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 17:48 توسط عارفه | 


برف . . .

1 : 

خدایا مثل این که دل اسمونت پر تر از من بود 

که برف بارید.

اشکال نداره

منم با آسمونت هم دردی کردم. 

 2 : 

سوز ناک تر از گلوله های برفی که امروز خوردم

گلوله ی حرف های تو بود که تو ذهنم پرتاب می کردی

3 : 

برف دیگه روم اثر نداره

وقتی شدم هم جنس تو

سردٍ سرد 

پ ن : یه برنامه ، یه ایده ی خیلی خوب برای کمی هیجان و کمی خندیدن به ذهن من و دوستم رسیده که در حال عملی شدنه. یه پرونده ی خوب درمورد می نویسم. 

+ پ ن : کاش می دونستین که چه قدر شما هارو دوست دارم.

  گاهی دوست های مجازی بهتر از دوست های حقیقی هستن

باور کنید!


+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 16:49 توسط عارفه | 


تو بارونی ... اسمون بارونی. ..

تا حالا دقت کردی 

وقتی خودت بارونی

دلت میخواهد اسمون هم باهات هم دردی کنه

پ ن : دوشنبه ، سه شنبه چهارشنبه تا ساعت 7 و امروز تا 3 مدرسه بودیم برای کار تئاتر. خوبه این کارها حواسم رو پرت می کنهتو مدرسه بودن بهتره :×

+ پ ن : منتظر پست بعدیم در چند روز بعدی باشین. یه پستی که فکر می کنم خیلی خوب از اب در بیاد.

++ پ ن : بابت پست قبلی و کمک های همگی تون بی نهایت ممنونم. 

 بعدا نوشت: تا حالا شده بی دلیل دلتون گرفته باشه ونشستین دارین یه کاری میکنین که یهو اشک هاتون جاری شه؟ خسته ام هم جسمی هم روحی.دلم میخواهد بروم خونه سحر(دختر دایی ام ) شاید اروم شوم.

بعدا نوشت: به نظرتون این قالب بهتره یا قبلی؟ میخواهم یکیش رو انتخاب کنم. موندم 

اطلاعیه نوشت: با عرض پوزش امکان گذاشتن قالب قیبلی نیست. نامردها قالب قبلی ام رو ادیت کردن .دلم براش تنگ شد چه قاب خوش گلی بود . حس نوشتن بهم میداد. 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 16:50 توسط عارفه |